تبليغاتX
tWoEniX
and nothing else MATTER

این واج ها چه امواجی دارند! چهره ات اثری از خرمالو درونم جا گذاشت! گس شدم! هوس لعلت کردم ! نمیدانم چرا سکوت بلندتر از ساز من مینوازد! حس التقاط دارم! شور مستی! فکر هرزگی! حس نیکوکاری!

این روزها که میگذرند بیشتر یاد زکریای رازی و سوفیا لورن و مارشال ریشلیو می افتم! سقوط از اقتضای سن ساقطم کرد، منم آرزوهارو سقط کردم! هوسم نمودار را ندریده فرود آمد! آری! او می آید! او با پرچمی سفید می آید! در بعضی موارد هم با مانتویی سفید می آید! حالا که چی! شما که جسارتش را ندارید! آنچنان فکرم هرز رفت که از سر لیوان سرید! کوشش نکنید اینجا قریه ی ماست! اینجا خدا را میپرستند! اینجا چمن مصنوعی نمیکارند! مردم به جای اکسیژن به عطر گندم نیاز دارند! اینجا سیگار را از سر مستی میکشند نه از روی ولع! اینجا می را برای حس تلفیق مینوشند نه برای رفع افسردگی! حیف که قریه ی من برای بقیه کابوس است ! رویا پانتومیم اجرا میکند! شعور می خروشد! عقل نزول میکند! سرپیچی مامور را به خود امر تبدیل میکند! و نجوم حجوم می آورد! حیف که رقت انگیز ترین صفت آدمی هم برایم نمانده! حیف که هنوز عقل و شعور و منطق و جهل و شهوت و کور فکری را جدا از هم فرض می کنیم! در عین وحدت سراغ کشف ماده می رویم! باز از سر خوشی اُور دز می کنیم!

مریم مقدس دیگر تلاش نکن باکره ها باردار نمیشوند! اینجا باردارها هستند که میتوانند از نو باکره شوند! اینجا مردم معجزه را کشف کردند! اینجا ماشینی به نام صلح ساخته شده! اینجا سکوت نوعی آلت موسیقی است! و باز از برای تو سرخ شدم! نفسی عمیق کشیدم! دستی بر صورت مالیدم! فکر فلجم را جستجو کردم! این حکم اوست! کاش میتوانستم! کاش جسور بودم! حالا باید دوباره آب هویج بخورم! خطوط جغرافیایی رسم کنم! ذهنم را به معراج ببرم! تقدیر را تحریف کنم! فلز را شخم بزنم! و نهایتا برایت صفر را تفسیر کنم! این من نیستم! روزگار است! قسمت فرا ماده ی من قادر به تغییر این نیست! کاش قلم دست من بود! اندر امیدواری.                       

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 18:36  توسط 23 twoenix  | 

 

آشنا شو! آشنا شو با این همه افسانه! با ایمان! با جبر! با اعداد فلج! با اعتقاد فراگیر! با مشتی ماشالله! با قواصان ظاهر پرست! با جغرافیای باطل! با هذیان های زاهد!

"ببخشید من شما رو جایی ندیدم!" کمی فکر! صفر و یک احاطه میکنند و دو را میزایند! نوزاد، ما را میزاید! و عدد سعی به پاسخ دارد! عِلم کشف میشود! صعود یکباره به سقوط تبدیل میشود! و آنگاه ابر، چشمان آسمان را پنهان میکند تا خلق، اشک خدا را نبیند! کمی بعد من چای میخورم! آیه نازل میشود! هشو میگویم! هجای وسط را آنچنان میکشم که خلق گمان میکند من نماینده ام! بعد خدا به تماشا مینشیند! تا ببیند کی و کجا سنگ پا در می آورد و به سر من میخورد! سنگ هم از رو میرود! او میداند در موقه عصبانیت نباید تصمیم بگیرد!  مرا همینگونه کند ذهن و فلج رها میکند! آنگوشه پای کاج ، سرو، تبریزی، چنار یا هر چیز دیگری سه قطره خون ریخته است! "حالا بچه ها بابا آب داد را بخش کنید! خانوم معلم بابای من مرده! اشکالی نداره دخترم بلخره اونم یه روزی آب داده که تو سبز شدی! دختر فکر میکند از پدرش تعریف شده! میخندد و بخش میکند!" خون گریه نکن گربه ی روی درخت! اینها مخلوق هستند! جان معشوقه ات را کسی دیگر گرفت! گربه میبوسد لاش مرده ی عشقش را! و لحظه ای خدا را امیدوار میکند! همه ما فکر میکنیم او من هستم که بر تخت نشستم! ولی خدا دوباره گوشه نشین می شود! تا خلقتی دیگر بر هم زند! جبری دیگر طرح کند! اعتقادی دیگر بسازد! دیگر پیامبر نفرستد! دیگر کاینات را فلسفی نبافد! و فراموش کند ما عِلم را کشف    کرده ایم! عدد را خلاصه نموده ایم! احاطه شده ایم! باز هم ریاضی پاس میکنیم! و همان بهتر که فراموش کند! و روزی از سر بی سرپرستی در آبادیمان دیگر گندم درو نمیکنند! درآمدی ندارد! جسد میکارند و فلز برداشت  میکنند! "سر کلاس بعدی معلم میگوید بابا قاشق را آورد را بخش کنید! اینبار هیچ کس حرف نمیزند و همه به قاشق فکر میکنند و بخش میکنند! معلم مغرور میشود و به فلز افتخار میکند!"

دوباره ابر، چشمان خدا را پنهان میکند تا خلق، اشک خدا را نبیند! چه وصف ناپذیر! حیف که کلمات دیگر قادر نیستند!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 20:2  توسط 23 twoenix  | 

باز ترانه میخواند! باز بغضم میشکند! صدای جیغ ویلن فضا را جر می دهد! باز این ترانه با آوای سترگِ مرگ به سراغم آمده! باز حس میکنم صحنه ی دوزخ "کمدی الهی" روحم را باطل میکند! اینبار صدای جیغ یک فاحشه اعدامم میکند! دب اکبر را میبینم که دیگر تابع خطوط جغرافیایی نیست و مسافر کِشی میکند! زمین را میبینم که دیگر نمیچرخد و فکر شهوت به سرش زده! خورشید را میبینم که غرورش را به رخ از سگ پست ترها میکشد! انگار وارونم! هنوز فلجم! اعصابم هم اتصالی کرده!

فکر میکنم الان که ذهنم به پایان رسیده باید چه کنم!

آیا ارتقا میدهد؟ آیا خالق فکر اینجاش رو هم کرده بوده؟ چرا هیتلر خودش رو کشت؟ چرا شارون نمیخواست بمیرد؟ چرا ما به فکر سلامتی هستیم؟ ارواح هم با یکدیگر بالا بلندی بازی میکنند؟ در بهشت روزهای قایم موشک بچگی وجود دارد؟

وحید دوست داشت پدرش مثل بقیه میمرد! مگر بقیه چطور میمیرند؟ بهش گفتم برق گرفتگی یه نوع معراجِ ماورایی هستش! گریه کرد و دیگه هیچوقت باهام حرف نزد! کورت کوبین بر اثر اٌوِر دٌز نمرده! سرباز عراقی شهید نشده! مرگ را هم سند میزنیم! جنگ فقط هم میهنان را شهید میکند! کو گوش شنوا!!!

راستی یادم اومد! اونروزی فکر کردم شاید بشه ستاره هارو گرفت! بعد دستمو بردم تو آسمون و مشت کردم! دیدم توش یه پشه س! از اون به بعد دیگه پشه ها خونمو نخوردن! اونا ستاره شده بودن! ستاره ها هم خونمو می خوردن! روزها از اون ماجرا میگذره ولی من هنوز در حسرت یک چشمک ستاره ای واقعی هستم! نه پشه!                  کور شی الهی بی خوابی!!!               

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 15:25  توسط 23 twoenix  | 

سهم من!!! من ندارم وقتی که در این شبها برای خودم تلف شود! من فکر نمیکنم، حرف نمیزنم، عصبی نمیشوم، عشق بازی نمیکنم، قسم نمیخورم، پلک نمیزنم و خسته نمیشوم! این همه کار انجام میدهم! من دیگر وقتی ندارم! من نمیفهمم گریه ی شب کردن چیست! من نمیفهمم سکوتی که نمیشکند چیست! من نمیفهمم گناهی که میشود چیست! من نمیفهمم بیقراری چیست! رو راست من نفهمم!

 واگر بدانی برای این نفهمی چقدر زمان میخواهی به دانایی قانع میشوی!

به روشن فکری! به خود نمایی در جمع! به محو شدن در تفریق! تو دانا، تو باهوش، تو خوب، تو زرنگ. آه پس من چی؟منی که سقوطم سنگین بود ولی مدتهاست دیگر به فکر اوج نیستم! اوج خواهش، اوج معراج، اوج لذت، اوج شهوت! من نمیشوم!من دیگر ناشدنی ام! اشک ریختن معنی نمیشود! موی سر کندن معنی نمیشود! بغض شبانه معنی نمیشود! معنی کردن معنی نمیشود! خیالی بی معنی به سرم میزند! یادِ من می افتم ! ازغرورِ شکسته ام پر میشوم! شب هایم مملو از نبود میشود! تلخیه خیلی چیزها را حس میکنم، شکست، شکستن، له شدن، مچاله شدن، بغض کردن، زار زدن و در بی نهایت دوباره تجربه کردن!

اگر شکست خوردی دوباره تلاش بی معنیست! چون ممکن است دوباره شکست بخوری!

شما چون میفهمید دوباره تلاش میکنید ! ولی اگر نفهم بودید هیچوقت از یه سوراخ دو بار گزیده نمیشدید!

و حالا با بغض به هیچ فکر میکنم! عزیزم فقط یه چیز: قسمت نبود، بای!!!  این سهمه همیشگیه منه!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 21:53  توسط 23 twoenix  | 

 

سکوتِ سردِ سبزِ سرو سنگین بود برام. از ننگِ نبودِ نفهمی نمیگریم. همه روشن فکر و راضی از رمزِ بدونه رازِ مکشوف حقیقت. درِ دروازه ی دریده ی دوردست ها بدونه دژبان دریغ است از یک لحظه لبخند. کاهنی کهنه پوش که کاری نکرد جز کذب کور شده. از شعورِ نداشته اش خرسند از شورِ داشته اش شرمگین. شوری که شوریش شرٌ شعله های شرارت بارِ شنود را شهید کرد. مارِ منفورِ مکار مرا منظورِ معاشقه داشت. در سقوطی ساقط از سورِ سفرِ سبزِ معراج، ستاره هایِ سو سو کنانِ سرزمینِ صالحان را میشمرم. چه تفاوتی!!! مرا هم با مصالحت بساز ای مصلحت دان سبز سرشت. شهد شیرینه عشقو نچشیده شاهد میگیرم. من منظوری از حضورِ سردم ندارم. من منظوری از کشیدنِ خطوطِ مخدوشِ جغرافیایی ندارم. از سهولتِ حملِ سنگینِ سایه بان آسودگیه دیگران سخت مسرورم. جز فراهم آوردن فرهنگی فاحشه فحشهایی دیگر هم خریده ام. از تکیه بر باد از فریاد زیر آب از نکوهشه کاهش از سرود بارش از سنگِ سنگین سرشت از صادق هدایت از غربت ولایت از شهوت جهالت از شراب شهامت از حساب قیامت   امروز متقاضیم قضاوت کند قرمزیه زخمِ قدیمیم را. زخمی که هیچوقت اتفاق نیفتاد ولی پوسیده شد. دیگر از سلسله اعصابِ مفلوکم هم خبری نیست. آخ که چه راحت با کند ذهنیم معامله کردم. من دیگر حضور ندارم. من دیگر شعور ندارم. من دیگر ظهور نمیکنم. به دنبال ستاره ای دیگر باش!!!    

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 22:18  توسط 23 twoenix  | 

 

کله ی ظهر بود ! داشتم تو بالا پشتِبوم  قدم میزدم و به پنجره های همسایه ها میخندیدم و قرص خواب میخوردم که یهو صدای زنگ درو شنیدم! میرفتم درو وا کنم که یه چیزی زیره پام صدا داد!صدای له شدن ! یه سوسک بود ! با خودم گفتم آخّخّخِّی چه مظلومانه مُرد! درو باز کردم یکی اومد تو! چقد آشنا بود !!! میدونستم میشناسمش ولی نمیدونستم کیه بخاطر همین فک کردم به روم نیارم که نفهمیدم ! بهش گفتم چایی میخوری یا... یادم افتاد بغیر چایی تلخ هیچی ندارم!!!اونم گفت فهمیدم بابا همون چاییرو بیار بخوریم! بعد شروع کرد حرف زدن! یه چیزاییرو میگفت که فک نمیکرم کسی بدونه!چیزای عجیب میگفت از فکرای بچه گیم ! از اون ارزوهایی که حالا بخاطر نداشتنشون از اونا متنفر شده بودم! از گذشته و الآنم ! انگار داشت مغزمو میخاروند ! اینقد از دست رفته هامو گفت که دیگه بغض کردم ! فک نمیکردم فکرای تنهاییمو کسی بدونه ! لالاییه شبمو که تو ذهنم میخوندمو کسی بلد باشه ! اینقد از تلخیهام گفت که شُل شده بودم ! داشت عذابم میداد ! شده بود پرونده ی مصوّرم ! وقتی چاییش تموم شد طبق عادت من چشاشو بستو گفت آخییش ! هوا خیلی گرم بود منم چاییمو یه ضرب خوردم که از زبونم گرفته تا فی خالدونم سوخت ! اشکم با عرقم غاتی شده بود ! گفت یادته یه روز با هم میخواستیم رو بالا پشت بوم قرص خواب بخو..... نذاشتم حرفشو تموم کنه با چاقوی ماهی پاک کنی از بالای چشش تا زیر گونش یه خط انداختم که ازش سریع خون اومد همینطوری خون میریختو من میخندیدم اونم میخندید ! اینقد خون ریخت که غرق شد فهمیدم از خون محو شده! من همونطوری میخندیدم! اون دیگه نبود ! یهو دیدم اون سوسکه داره از جلوم رد میشه ! از بالا سه قطره خون ریخت جلو پای سوسکه ! سریع رفتم جلو آیینه دیدم از بالای چشمم تا زیره گونم زخمه و داره خون میاد ! بازم خندیدم ! بعد به ساعت که داشت برمیگشت هم خندیدم ! رو تی شرت صورتیم همینجور خون میریخت ! دوباره رفتم بالا پشتبوم ! دوباره قرص خواب خوردم ! بعدشم صدای زنگ اومد ! دوباره  سوسکرو له کردم ! دوباره خندیدم....  چاییه تلخ هم پایین انتظارمو میکشید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 11:51  توسط 23 twoenix  | 

قبیله یعنی یک نفر!!!

 

از قتل عام لاله ها چنین گریستن چه شود؟

از ماهی ازین دریا گرفتن چه شود؟

از این بیهوده رفتن چه شود؟

ره آن یارم برایم نمیارند چه شود؟

از غم دوری خیالی نیست چه شود؟

از آب چشمان به ساحل ریختن چه شود؟

سراغ فریادم از باران گرفتن چه شود؟

چه شود اینکه سرم شوقی ندارد؟

چه شود گر نای بگذشتن ندارد؟

چه شود اینکه تنم روحی ندارد؟

و چه شود گر پرسشم پاسخ ندارد؟

قبیله ام مدتهاست آسایش ندارد.

این تقدیر با ما سر سازش ندارد.

گِلِ من از سرشت آرامش ندارد.

دلم هم دیگر حال پرسش ندارد.

تیرگی بر ما قصد کاهش ندارد.

عشقم هم شوقی بر افزایش ندارد.

گر منم شوری بر این قلبم زنم!

گر منم نوری بر این ظلمت زنم!

گر منم زوری درین بستر زنم!

گویی این تقدیر بن بست ما شده!

حال ما بگرفته و خوشحال شده!

دست زور بر من زده رسوا شده!

طالعم بگرفته و خنثی شده!

زورش آید گر منم عاشق شوم!

زورش آید گر منم آزاد شوم!

زورش آید گر منم صاحب شوم!

این حسادت هست مانند جسارت!

این جسارت هست مانند عنایت!

این عنایت کاشت بین ما رفاقت!

عنایت کرده است هر چیز تخمی!

بر این قلب و دل و این روح پشمی!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 21:44  توسط 23 twoenix  | 

گفته هامان را کتمان میکند!

 بوی گس سیگار زده ی دهن تو!

 در حلقه های دود سیگار تو نمیدانم بدنبال چه ام!

 مثل معلولی ذهنی آنرا نگاه میکنم!

 باز هم منو پس میزنی!

 من بدون احساس انسان بودن میگذرانم!

 سعادت من در پس پیچ است!

 ولی پیچ تا ابد مسدود است!

 مزه مزه میکنم وجودت را!

 تو همیشه مانع من بودی!

 پس این چه امتحانیست!

 که محکوم میکند!

 به بودن!

 به تبعیض در عین عدالت!

 و این کمی بد کاره است!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 11:36  توسط 23 twoenix  |